(:مداد رنگی های قدیمی:)

:: (:مداد رنگی های قدیمی:)

بچه که بودم چند مداد رنگی داشتم که همیشه با آن ها نقاشی می کشیدم؛نقاشی هایی که بسیار عجق و وجق بودند و همه از آن نقاشی ها تعریف میکردن تا من خوش حال شوم!!
هنوز که هنوزه آن نقاشی ها را دارم و هر وقت به آن ها نگاه میکنم خنده ام میگیرد:))
آن مداد رنگی های قدیمی را هم دارم، آن ها بسیار کوچک هستند اما هنوز باقی ماندند؛من هر وقت به آن نقاشی ها و مداد رنگی های قدیمی ام نگاه می کنم به یاد گذشته ی شیرین خود می افتم!!

  
لطفا کپی نکنید!

                                                                                                                                                                                  مداد رنگی های قدیمی
منبع : عطر یاس(:مداد رنگی های قدیمی:)
برچسب ها : نقاشی ,رنگی ,مداد ,مداد رنگی

آقای لبخند زده :)

:: آقای لبخند زده :)

آقای چرخ و فلکی قد متوسطی داشت.لاغر بود.میانه ی سرش هم کمی خالی شده بود!یک چرخ و فلک کوچک داشت.از همان هایی که با دست می چرخیدند!آقای چرخ و فلکی و چرخ و فلکش در ساعت های مختلف روز از این پارک به آن پارک می چرخیدند و آخر شب به پارک نزدیک خانه ی مادربزرگه میرفتند!سالهای آخر ابتدایی بودم.از همان خیال هایِ کاذبِ بزرگ شدن در سرم بود اما به بهانه ی اینکه خواهر کوچکترم از تنها سوار چرخ و فلک شدن خوف دارد،من هم سوار میشدم!همین که سوار میشدیم،آن غول نه چندان عظیم الجثه که آنروزها در چشمان ما خیلی هم بزرگ می نمود،با دستان آقای چرخ و فلکی به راه می افتاد...می چرخید و می چرخید ...من سرم را بالا میگرفتم.سمت آسمان خدا...هر بار که چرخ و فلک به نقطه ی اوج خود میرسید،گویی در آسمان رها میشدم...و صدای آقای چرخ و فلکی مدام در گوشم تکرار میشد :((لبخند بزنین،لبخند:)) و خواهر کوچکترم و بقیه ی بچه ها که فکر میکردند اینکار جزوی از قوانین و قواعد آن غول قوی پیکر است،مدام لبخند میزدند،می خندیدند،حتی آن پسرکوچولو که تنها سوار شده بود،قهقهه میزد...در میان لبخندهایمان،به یک ستاره ی آسمان خداجان اشاره کردم و به خواهرکوچولوی سه ساله ام گفتم:ببین،اون ستاره ی شازده کوچولوعه...چون من باهاش دوستم میذاره ستاره شو ببینم!و در هر دور دیگر با خواهرم برای شازده کوچولو دست تکان داده بودیم...و بچگی کرده بودیم...وقتی تمام شد و پیاده شدیم،خواهرم روکرد به آقای چرخ و فلکی و با همان ادبیات غلط و غلوط بچگانه اش  گفت:ممنون آقای لبخندزده:)

چند شب پیش از کنار پارک کودکی ام گذشتم .وسایل جدید و برقی آورده بودند.دیگر خبری از چرخ و فلک دستی آقای لبخندزده نبود! ولی خب من هیچوقت لبخندهای روی چرخ و فلکش از یادم نمیرود...و شازده کوچولو دوست کودکیم را...آقای لبخند زده همچنان لبخند زده باقی مانده و خواهد ماند...حتی اگر چرخ و فلک های برقی،جای چرخ و فلکش را بگبرند...



 pelake114.blog.ir

منبع : عطر یاسآقای لبخند زده :)
برچسب ها : آقای ,لبخند ,فلکی ,سوار ,پارک ,شازده ,آقای لبخند ,آقای لبخندزده ,شازده کوچولو ,تنها سوار ,خواهر کوچکترم

بارون

:: بارون

امروز بارون خیلی خوبی میاد من از پنجره به این منظره زیبا نگاه می کردم بارون با رعد و برق...

هوا خیلی خوبه من این هوا رو دوست دارم ...

می توان در قاب خیس پنجره

چک چک آواز باران را شنید

می توان دلتنگی یک ابر را

در بلور قطره ها بر شیشه دید

می توان لبریز شد از قطره ها

مهربان و بی ریا و ساده بود

می توان با واژه های تازه تر

مثل ابری شعر باران را سرود

می توان در زیر باران گام زد

لحظه های تازه ای آغاز کرد

پاک شد در چشمه های آسمان
زیر باران تا خدا پرواز کرد.



منبع : عطر یاسبارون
برچسب ها : توان ,باران ,بارون